خسته شدم ـ ـ ـ
از این که کنج اتاق بنشینم،موبایلم را دستم بگیرم. سکوت باشد،تنهایی را از اعماق وجودم حس کنم و موبایلم را دستم بگیرم، بگیرم و بگیرم .
خسته شدم ـ ـ ـ
از تکرار های آزار دهنده روزمره ،از این که هی در خانه باشم؛ ساعت ها روی کاناپه بنشینم و از چیز هایی که نیستم حسرت بخورم گاه برای خودم یک استکان قهوه درست کنم بنشینم، بنشینم و بنشینم
خسته شدم ـ ـ ـ
از این که هیچکس نباشد تا با او تلفنی صحبت کنم؛ حالم را بپرسد: بگویم خوبم و بعد قرار بگذاریم یک جا برویم بخندیم، بخندیم و بخندیم
خسته شدم ـ ـ ـ
از این که متفاوت نیستم و دورم را آدم های بی تفاوت گرفته اند آن ها که به من ارزشی نخواهند داد سراغم را نمیگرند و این که باشم یا نباشم برایشان فرغی نمیکند ،نمیکند و نمیکند
خسته شدم ـ ـ ـ
از این که شال جدیدم را با مانتوی جدیدم ست کنم ،لاک دستم را عوض کنم و هیچکس نگوید که چه خوب شده ام مشتاق نباشد تا مرا ببیند و آن زمان که دید سردی نگاهش مرا برنجاند ،برنجاند و برنجاند .
خسته شدم ـ ـ ـ
از این که روز ها سریع میگذرند و من فقط استفاده دلنشین دیگران را از روزشان میبینم ؛به دیوار تکیه میدهم پیراهنم را صاف میکنم و موهایم را میبافم سفت ! و بعد به این فکر میکنم که هیچکس مرا بخاطر خودم نمیخواهد ،نمیخواهد و نمیخواهد.
خسته شدم ـ ـ ـ
من هم زندگی میخواهم که در آن دوست داشته باشم و دوست داشته شوم
نوشته شده در دوشنبه ۲ مرداد ۱۳۹۶ساعت 23:45 توسط نسرین| |
دنیای من بی تو ...