گفت چشمانت آشناست، اشک هایت آشناتر
اما زمانی که از من میرفتی قلبت ترک نداشت،
چه به روزش آوردی؟
گفتم من بیگناهم
عاشق شد، قدرش را ندانستند
شکستنش
جوری آه کشید و گفت درکت میکنم که گویی او هم به درد عشق دچار بود
پرسید حالا اینجا چه میکنی؟
گفتم خسته شده ام، مردم شهر گمان میکنند دیوانه ام، میگویند بی دلیل میخندم و نیمه شب ها بی دلیل اشک میریزم، میگویند ساعت ها جلوی آینه میایستم و با خودم حرف میزنم
گفت آنها یا طعم عشق نچشیده اند، یا جنون عشق ندیده اند، به آنها توجهی نکن، تو به کارت برس، راستی چه میکنی؟
گفتم از وقتی ترکم کرد
فقط مینویسم
دنیای من بی تو ...
ما را در سایت دنیای من بی تو دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 107