تو فک کن من کلافه و دلگیر، غروب تنها نشستم رو تختم به کتابی که جلوم بازه ولی نمیخونمش بیحوصله و بااکراه نگاه میکنم و هی گوشم به موبایلمه که صداش دربیاد و تو اونور خط باشی،
فک کن دلتنگِ دلتنگِ دلتنگم و اصن بغضم گرفته و پر از گلایهم ازت بس که میخوامت و نیستی،
اصن فک کن از دلتنگی زدم بیرون و الکی و بیهدف خیابونا رو گز میکنم و بسکه حواسم نیس هی میخورم به آدما و زیر لب بد و بیراه میگن بهم و منم بیاعتنا رد میشم و هی بغضتر میکنم،
تو منو دلتنگترین عاشق جهان فرض کن اصن
بعد حالا لابد فک میکنی برا تنگ ترین دل جهان بزرگترین اتفاق عاشقانه رو باید رقم زد که عوض شه حالش ،لابد فک میکنی باید حتمن قرار بذاریم همو ببینیم، یا برای یه کادوی عجیب غریب که همیشه دوس داشتم داشته باشم بخری یا مثلن بهم بزنگی و عجیبترین خاصترین عاشقانههایی که تاحالا بهم نگفتی رو بگی که بلکه بتونی منو بکشی بیرون از چاهِ دلتنگی که توشم!
ولی ببین، داری اشتباه میکنی! این دلِ لامصبِ بیقرار گاهی با سادهترین و تکراریترین چیزاام خر میشه برمیگرده به عشق و امیدش و آروم میگیره تو این سینه!
گاهی این دلِ لاکردارِ گیرِ دوکلام حرفِ توئه! اینکه یه اس بدی بگی حالِ نفسِ من چطوره؟ میفهمی اشک آلودهس اوضام، تو تلگرام پیام بدی بگی بخند برا دل من باز! میبینی بُغ کردم یه وویس بگیری بگی دلم تنگ شده بود برات! میبینی؟ این دلِ صابمُرده گاهی هیچیش نیس جز اینکه میخواد یادش بیاد که به یادشی. هیچ سوپرایز و کادو و قرار عاشقانهایام حسِ هر لحظه به یاد هم بودن و توجهو نمیده به این دلی که هر ثانیه به یادِ تو خونو میریزه تو رگام! این جیگری که باید دلت تنگ بشه برا یه لقمه چرب کردنش نباید جزغاله شه تو آتیش دلتنگی که! باید بشه؟
نوشته شده در جمعه ۶ مرداد ۱۳۹۶ساعت 18:19 توسط نسرین| |
دنیای من بی تو ...